کوچ میکنم به خاطرات تو ... از صدا های بلند تو سرم ... بی تو غیر قابل تحملم ... از خودم به تو پناه میبرم ... با تو ام شعله ی باد آورده ! ... با تو ام نرگس بارون خورده ! ... نیستی اما تموم این شب ها روی پا های تو خوابم برده ... :( دلم لک زده برای دیدنت عزیز دلم ... با اشک هایی که روی صورتمه برات مینویسم ... دل تنگتم ای هر نفسم ای دلیل زنده بودنم ... خیلی دلتنگتم ... خیلی :)
اون زیبا ترین دختریه که دیده ام ... اون کامل ترین دختریه که دیدم ... اون چهره اش میدرخشه و درخشش خاصی توی صورتش داره ... باید عاشق باشی تا بدونی چی دارم میگم و حس اش کنی ... وقتی میبینمش وقتی نگاهم بهش میوفته همه چیز محو میشه و فقط و فقط اونه ... هزار نفر جلوی چشمام باشم وقتی نگاهم به اون میوفته و وقتی اون میاد همه محو میشن تار میشن اصلا نا پدید میشن و اونه که میدرخشه ... برق میزنه و چهره ی زیبا اش شفاف و نورانی و اکلیلی میشه ... مهم نیست بار چندمه میبینمش ... مهم نیست چند ساله که داره میگذره ... بیشتر از یک دهه از عمرم و زندگیم میگذره ... نمیدونم چی بگم ... وقتی بهش خیره میشم اشک توی چشمام جمع میشه ... بهتره بگم وقتی به عکس اش خیره میشم ... چون ندارمش چون فقط خاطرات و عکساشه که برام مونده ... چند تا دونه عکس و لحظه در کنار تنهاخاطراتی که ازش دارم ... یه عمریه برای خودش ... سال ها میشه که ازت خیلی دورم عزیزم ... نمیدونی چقر سخته تا این حد عاشق کسی باشی و زندگی مسیرت رو ازش جدا کنه و هر چی له له بزنی التماس کنی چنگ بزنی تقلا کنی نشه یه بار دیگه حتی ببینیش ... نشه داشته باشیش ... نشه چشمت به چشم و اون صورتزیبا اش اون صورت ماه اش قشنگ اش بیوفته ... میبینی عزیزم بعد این همه سال هنوز وقتی درباره ی تو باشه ذوق میکنم و قلبم تند میتپه و قند توی دلم آب میشه... چون تو توی اون بحث یا فکر یا خاطره یا اون حس هستی ... دلم میخواد غمگین حرف بزنم ... گریه کنم ... ولی مگه توی متن میشه گریه کرد ؟ من بغل تورو میخوام ! تو ... تنها دختری و تنها کسی بودی و هستی که توی زندگیم بوده و هست و خواهد بود ... عشقم عزیزم همه وجودم میدونی سختمه ... میدونی همه کس ام هستی و نمیونم رها ات کنم ... و برای من تعریف دوست داشتن و عشق فقط تویی ... ولی دست تقدیر من و تو رو ( ما رو ) توی دو جهان موازی دو زمان و بعد زمانی موازی گذاشت ... دلتنگتم ... بیشتر از همیشه میخوام بهت برسم و داشته باشمت و بیشتر ازهمیشه نمیتونم ... :) حداقل یه قولی بهم بده توی خوابم بیا لطفا :) باشه ؟ 

سلام عزیزم :) سلام همه کس ام ! امیدوارم حالت خوب باشه ... یه چیزی که خیلی اذیت ام میکنه و عجیبه برام اینه که توی ذهن ام انقدر و انقدر حرف دارم که بهت بزنم و مدام بهت فکر میکنم و باهات حرف میزنم ، با فکر ات زندگی میکنم و زندگی میکنم و زندگی میکنم ... چند بار میگم که بدونی چقدر عمیق بهت دل بسته ام و چقدر عمیق توی تما جان و وجودم ریشه زدی ... لحظه به لحظه با تو ام ... ولی وقتی میام اینجا که حرف هام رو بنویسم چیزی به ذهنم نمیاد یا بهتره بگم یه هو همه چیز غیب میشه ... انگار ذهنم و مغزم و وجودم میخواد بگه : اون که نمیخونه ... اون که نمیفهمه ... اون که نمیدونه پس چرا ؟ کلی حرف نا گفته برات دارم و میخوام اینحا برات بنویسم و بنویسم و بنویسم ... و در آخر این رو بدون همیشه بدون هیچ شک و تردیدی با تمام وجودم دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت ... :)
از اوایل دی ماه که اینترنت اختلال عمدی روش ایجاد شده بود تا ۱۷ دی ماه که اختلال های عمدی هی بیشتر و شدید تر شدن برای منی که کار ام ( واقعا درآمدم ) ، ارتباطات ام ، زندگی ام ، آرامشم ، تفریح اوقات فراغت ام همه چیزم با اینترنت بود زجر آور و اذیت کننده بود ولی حداقل این بود که نت بود ! گرجه داغون محدود و اینکه نابود نبودم ...
حالا چرا ؟ چون از زندگی کسل کننده و اجباری پر ازخستگی از سختی و غم و ناراحتی و نا سازگاری به اینترنت و تنهایی پناه میبرم ...
اما وقتی ۱۸ ام شد من جزو اولین هایی بودم که در خاموشی مطلق فرو رفتم ! قبل از هرکس دیگه ای ... انگار آماده هیچ چیزی نبودم ، قطعی ها در حد و لول جدیدی بودن که سابقه نداشت ! در این حد که عابر بانک ها و ATM ها و دستگاه های کارتخوان تا 3 روز الی 5 روز بعد کار نمیکردن ... دیگه قطعی سراسری تماس و پیامک و اینترنت بین الملل بماند ... نه میشد پیامکی داد به هیچ عنوان حتی در ضروری ترین شرایط و لازم ترین زمان ممکن ... دسترسی ام به اینستاگرام ام یوتیوبم و تلگرامم که اصلی ترین وابستگی های اینترنتیم بودن قطع شده بود و قطه هست ... و این برای منی که دنیای آنلاین و اینترنت زندگی واقعیمه و زندگی اصلی ام هست وحشتناکه ! وحشتناک ...
در حال نوشتن ...